مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
133
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شرى مىشد ، نخست بابن قرناص مىنمودند . و همچنان كنيزكان و بندگان را كه بيع و شرى مىكردند ، نخست برو عرضه ميداشتند . روزى از روزها ابن قرناص بازرگان در دكه خود نشسته بود كه شيخ دلالان نزد او آمد . با او كنيزكى بود در غايت حسن كه هيچ ديده مانند او نديده بود . و از جملهء محاسن آن كنيزك اين بود كه همه علوم و فنون ، نيك ميدانست و نواختن همه آلات طرب ، خوب مىتوانست و شعرهاى نغز انشا ميكرد . چون كنيزك را بابن قرناص بنمودند ، او را به پنج هزار دينار زر سرخ شرى كرده و حلهء به قيمت هزار دينار بر وى پوشانيده ، او را نزد خليفه هرون الرشيد آورد . و خليفه آن شب را با كنيزك بروز آورده ، در علوم و فنون آزموده ، او را در همهء چيزها دانا ديده و بىنظير يافت . و آن كنيزك ، قوة القلوب نام داشت و زلف گرهگيرش بدانسان بود كه شاعر گفته : هميشه پر شكنست آن دو زلف حلقهپذير * شكنشكن چو زره حلقهحلقه چون زنجير بمشك ماند اگر مهپرست باشد مشك * بقبر ماند اگر پرنگار باشد قبر چون بامداد شد ، خليفه هرون الرشيد ، ابن قرناص را حاضر آورد و شش هزار دينار قيمت كنيزك به او داده ، دل بكنيزك بسته ، به او مشغول شد . و سيدهء زبيده دخترعم خود را ترك و ساير خاصگان نيز فراموشش شدند و يك ماه تمام در منزل كنيزك بنشست و از نزد او جز بهنگام نماز آدينه بدر نميرفت . اين كار ببزرگان دولت دشوار شد . شكايت بوزير خليفه ، جعفر برمكى بردند . جعفر برمكى صبر كرد تا روز آدينه شد . در مسجد جامع نزد خليفه هارون الرشيد رفته ، از هرسوى سخن هميراند تا اينكه حكايت عشق در ميان آورده ، قصههاى عشق و عاشقى فروخواند تا اينكه مكنون خاطر خليفه را بداند . خليفه گفت : اى جعفر ، قصد ترا دانستم . و لكن به خدا سوگند اين كار به اختيار من نيست و مرا دل ، اسير دام عشق است . نمىدانم كه عاقبت اين كار چون خواهد شد ؟ جعفر وزير گفت :